About

اگر میخواهی خوشبخت باشی


جز آنکه برایت مهیاست ، آرزو مکن !!
LinkDump
Archives
Categories
Links
  • ღ♥ღ پرستوی غم ღ♥ღ
  • زندگی زیباست...
  • استاد هادیان،حسابداري و حسابرسي
  • ˙·٠•●♥جوک مازنی♥●•٠·˙
  • ღ♥ღ زیر آسمون خدا شهری است ღ♥ღ
  • ღ♥ღ عشق خروس.. ღ♥ღ
  • ♥ღ♥ღخاطرات کارشناسی ناپیوسته حسابداری90♥ღ♥ღ
  • ღ♥ღ کیمه ღ♥ღ
  • ღ♥ღ♥ Gentelman ♥ღ♥ღ♥
  • ღ♥ღ کلبه در شالیزار ღ♥ღ
  • ღ♥ღ نماشونღ♥ღ
  • ღ♥ღ حیاط خلوت یک پایین شهری ღ♥ღ
  • ღ♥ღ♥ بچه های بابل ღ♥ღ♥
  • ♥ღ♥ღ یه دنیا حرف ناگفته ♥ღ♥ღ
  • ♥●•٠ خاطرات من ·♥●•٠·˙
  • 웃❤유روز هایـ با تــــــ❤ــــــو بـودن 웃❤유
  • ღ♥ღ♥بمیرد شهر با تمام خاطراتشღ♥ღ♥
  • ღ♥ღ دختری از جنس باران ღ♥ღ
  • ღ♥ღ وارد شويــــد! ღ♥ღ
  • ღ♥ღ حقيقت داره دلتنگي ღ♥ღ
  • ღ♥ღ علی همشهری ღ♥ღ
  • ღ♥ღ shobstar ღ♥ღ
  • ♥ღ♥ღ پایگاه فرهنگی اجتماعی مصاف ♥ღ♥ღ
  • ღ♥ღ عاشق دلشکسته ღ♥ღ
  • ღ♥ღ♥ رهاتر از باد ღ♥ღ♥
  • ღ♥ღ♥ بهترین حس منღ♥ღ♥
  • ღ♥ღ♥ دوست مهندس مملکت ღ♥ღ♥
  • ♥ღ♥ღ♥ دریای امید من ♥ღ♥ღ
  • ♥ღ♥ღ بهترین رشته ی دنیا داروسازی ♥ღ♥ღ
  • ♥ღ♥ღ تولد.زندگی.مرگ ♥ღ♥ღ
  • ♥●•٠·˙موفقیت ♥●•٠·˙
  • ♥ღ♥ღ ربنا لا تؤاخذنا إن نسينا أو أخطأنا ♥ღ♥ღ
  • ♥ღ♥ღ حرفای یه نیمچه مذهبی ♥ღ♥ღ
  • ♥ღ♥ღ سرگردان تر از یک پروانه♥ღ♥ღ
  • ღ♥ღشادی همراه باغمღ♥ღ
  • ♥●•٠· SOODEH♥●•٠·˙
  • بهشتیان
  • پـــــســرکـــ تــنــهــا
  • رویای خیس
  • پائیز تن طلائی
  • بامدادخمار
  • زندگی بارانی
  • دلارام دلتنگ
  • جاوید تنها♥خانه ی عاشق ها
  • خــــندیــــدن حــــــــق مسلم مـــــاست[مموش]
  • مشاوره خوارزمی[جوادکریمی فیروزجائی]
  • بیخیال دنیا
  • پژو405
  • ♥ دلــــــــ♥ــــــــــه مـــــــن ♥
  • کارشناسی ارشد حسابداری+منابع+دولتی
  • چرت و پرت های من
  • من:2حرف و هزاران سخن نگفته
  • leave me alone
  • یه دختر متفاوت
  • مهندسی آیات الهی
  • پری خفته درتنگنا
  • دیگر امکانات



    نکته های بی نقطه
    فوت بابابزرگم

     

     

    سلام دوستان

    به علت فوت بابابزرگم چند روزی نت نیستم،از دوستانی که کامنت گذاشتن ممنونم، انشاالله تو فرصت بهتر بهشون سر میزنم.

    التماس دعا

    :: پنجشنبه دوم مرداد 1393 :: 9:13 :: سیده
    داستان توبه فضيل عياض

    فضيل بن عياض ، يكي از دزدان معروف بود. كاروانها را مورد دستبرد قرار مي داد و با نهايت زبردستي ، اموال مردم را به غارت مي برد. كاروان هايي كه از منتطقه ي سرخس مي گذشتند ، تمام مراقبتهاي لازم را به كار مر بردند كه به چنگ فضيل گرفتار نشوند.

    اين راهزن خطرناك ، به دام عشق دختري افتاد و تصميم گرفت شبانه خود را به خانه ي معشوقه ي خود برساند و از وصل او كامياب شود. نيمه شب ، از ديوار خانه ي دختر بالا رفت

     

    بـــفـرمـایـیـد در ادامـه مطـلــب


    برچسب‌ها: داستان, حکایت, توبه, داستان توبه فضيل عياض
    ادامه مطلب
    :: دوشنبه سی ام تیر 1393 :: 15:16 :: سیده
    خداوندا


    خداوندا...

     

    برای همسایه که نان مرا ربود، نان...

     

    برای عزیزانی که قلب مرا شکستند، مهربانی...

     

    برای کسانی که روح مرا آزردند، بخشش...

     

    و برای خویشتن خویش ، آگاهی و عشق می طلبم.

     

     

    ++ امشب تو دعاهاتون ،تو این شب قدر برا همه دعا کنید، منو هم از دعاهای خیرتون فراموش نکنید


    برچسب‌ها: خداوندا, دعا, شب قدر, قلب شکسته
    :: جمعه بیست و هفتم تیر 1393 :: 10:8 :: سیده
    خانه دوست کجاست؟

    خانه دوست کجاست؟

     

    در فلق بود که پرسید سوار

    آسمان مکثی کرد

     


    رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

    و به انگشت


    نشان داد سپیداری و گفت


    نرسیده به درخت


    کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است


    و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است


    می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد


    پس به سمت گل تنهایی می پیچی


    دو قدم مانده به گل پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی


    و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد


    در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی


    کودکی می بینی


    رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور و از او می پرسی


    خانه دوست کجاست؟

     
     
     ***************

    خانه دوست...

     

     

    کسی می گوید: سر خود بالا کن،

     

     به بلندا بنگر

     

     به بلندای عظیم

     

    به افق های پر از نور امید...

     

    و خودت خواهی دید ...

     

    و  خودت خواهی یافت

     

    خانه ی دوست کجاست...

     

    خانه دوست در آن عرش خداست،

     

     خانه ی دوست در آن قلب پر از نور خداست

     

     و فقط دوست، خداست...

     


    برچسب‌ها: خانه دوست کجاست
    :: چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 :: 9:8 :: سیده
    شک نکن

     

    شک نکن؛

    درست در لحظه ی آخر؛

    در اوج توکل و در نهایت تاریکی؛

    نوری نمایان می شود؛

    معجزه ای رخ می دهد؛

    خدااز راه می رسد ...


    برچسب‌ها: شک نکن, خدا, معجزه, آرامش
    :: یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 :: 9:55 :: سیده
    مرد زاهد و روزی خداوند

    روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند و او را بدینگونه سیر نمایند...

     

    بعد از ۷۰ سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه بت پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، بت پرست ۳ قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد.


    سگ نگهبان خانه بت پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت...


    مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت، مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد.


    مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت : ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آنرا ببرم؟


    سگ به سخن آمد و گفت: من بی حیا نیستم، من سالهای سال سگ در خانه مردی هستم، شبهابی که به من غذا داد پیشش ماندم ، شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم، شبهایی که مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم...


    تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد، یک شب که غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک بت پرست آمدی و طلب نان کردی...مرد با شنیدن این سخنان منقلب شد و به عبادتگاه خویش بازگشت و توبه کرد...


    برچسب‌ها: داستان, حکایت, مرد زاهد, رزق, روزی
    :: سه شنبه هفدهم تیر 1393 :: 10:55 :: سیده
    صبر


     

     

    دختري ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولي هر گز نمي توانست با مادر شوهرش کنار بيايد و هر روز با هم جر و بحث مي کردند .عاقبت يك روز دختر نزد دارو سازي که دوست صميمي پدرش بود رفت و ازاو تقاضا کرد تا سمي به او بدهد تا بتواند مادر شو هرش را بكشد

    داروساز گفت: اگر سم خطرناکي به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود ، همه به او شك خوا هند برد ، پس معجوني به دختر داد و گفت هر روز مقداري از آن را در غذاي مادر شوهر بريزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بكشد و توصيه کرد تا در اين مدت با مادرشوهر مدارا کند تا کسي به او شك نكند . دخترمعجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداري از آن را در غذاي مادر شوهر مي ريخت و با مهرباني به او مي داد.

    هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس ، اخلاق مادرشوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که يك روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت ׃ آقاي دکتر عزيز، ديگرازمادرشوهرم متنفر نيستم .

    حالا او را مانند مادرم دوست دارم و ديگر دلم نمي خواهد که بميرد ، خواهش مي کنم داروي ديگري به من بدهيد تا سم را از بدنش خارج کند.

    داروساز لبخندي زد و گفت ׃ دخترم نگران نباش .آن معجوني که به تو دادم سم نبود بلكه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بين رفته است


    برچسب‌ها: صبر, حکایت, داستان
    :: شنبه چهاردهم تیر 1393 :: 15:22 :: سیده